تبليغاتX
راز دستای تو
هر چی که بشه (بدون شرح)
 

چشم ها ، پرسش بي پاسخ حيراني ها
 
دست ها، تشنه تقسيم فراواني ها
 
با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
 
داغ هاي دل ما جاي چراغاني ها
 
حاليا، دست كريم تو براي دل ما
 
سر پناهي است در اين بي سر و ساماني ها
 
وقت آن شد كه به گل حكم شكفتن بدهي
 
اي سر انگشت تو آغاز گل افشاني ها
 
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
 
سايه امن كساي تو مرا بر سر بس
 
تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها
 
چشم تو لايحه روشن آغاز بهار
 
طرح لبخند تو پايان پريشاني ها
 

 
  قيصر امين پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:6  توسط سارا  | 

 
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم
خشمي كه خفته در پس هر زه خنده اي
رازي نهفته در دل شبهاي جنگلي
 
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام زشت قحبه بدكار روزگار
 
من چيستم؟
بر جا زكاروان سبكبارآرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
 
من چيستم؟
تك لكه اي زننگ به دامان زندگي
وز ننگ زندگاني،آلوده دامني
يك زجه شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي وسرود نخوانده اي
 
من چيستم؟
لبخند پر ملالت پائيزي غروب
در جستجوي شب
يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات
گمنام وبي نشان
درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ...
 
دكتر علي شريعتي
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط سارا  | 

 
آمد کنار حوصله من تنگ نشست

 
مثل هميشه پنجره ها را ولي نبست

 
گفتم چقدر سهم حقيرست اين زمين

 
گفت آسمان، براي من و تو هميشه هست

 
خورشيد شد به آتش کشيد تن مرا

 
خنديد، بند بند وجودم زهم گسست

 
پيچيد بوي تلخ وداع هميشگي

 
افتادم از نهايت چشمش، دلم شکست

 
از درد حلقه ميزدم و دم نميزدم

 
دريا و آسمان و زمين، دست روي دست

 
حالا نشسته ام به تماشاي روزها

 
حالا اسير بازي اين روزگار پست

 
حالا منم که سنگ صبور زمين شدم

 
او يک پرنده شد در افقهاي دور دست

 
پيچيد بوي خاطره اي تلخ در تنم

 
آمد کنار حوصله ام تنگ تر نشست
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:27  توسط سارا  | 

خدایا !

 شاید مرا دیگر فردایی نباشد .

 پس امروز را به من ببخش تا آنرا در هوای تو سر کنم .

 شاید دیگر الهامی نباشد تا باز از تو گویم پس بگذار در تکرار سخن

 آخر بمانم

 و در جایی که جز من و تو کس دیگری نیست خود را از آن تو بدانم

 که تو مرا برای خود آفریدی

 زندگی را با نگاهی به من آموختی و مرا در مرگ دریافتی و تو با

 صداقت

 بمن گفتی دنیا بی مهر است .

تو از وفای جهان دیگری گفتی ژس مجموعه ای از مهرت تردید مرا

 شکست

 و در ملک تو از غیر تو بی نیاز گشتم

 ای آنکه تولدم را به من بخشیدی جز زندگی چه دارم که در پایت

 بریزم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:56  توسط سارا  | 

ما که اين همه براي عشق
    آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
           -که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
          دريغ مي کنيم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:46  توسط سارا 

از
 سر شب
ابرهاي سياه و
نبودن باران آزارم مي دهد
پشت پنجره نيستم
باز كردم پنجره را
و تو را نفس مي كشم
و غم دوريت را
با هق هق هايم سر مي دهم
و زندگي را
با آه سردي مي نوازم
پنجره را مي بندم
نگاهم پشت پنجره مي ماند
سكوت مي كنم
و مي چكم بر پرده هاي
ايستاده بر پنجره ها
babajon80
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:50  توسط سارا  | 

تمام امشب را
مثل هر شب
به تو فكر خواهم كرد
ميان سكوت كوچه ها
و پاييزي كه بر زمين نشسته
و به تصوير تو
خيره خواهم شد
و آرام آرام
چكه خواهم كرد
روي همه خاطراتم
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:46  توسط سارا  | 

خاطرات
 باز در چهره خاموش خیال
 خنده زد چشم گناه آموزت
 باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
 باز من ماندم و یک مشت هوس
 باز من ماندم و یک مشت امید
 یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
 باز در خلوت من دست خیال
 صورت شاد ترا نقش نمود
 بر لبانت هوس مستی ریخت
 در نگاهت عطش طوفان بود
 یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
 چشم من دید در آن چشم سیاه
 نگهی تشنه و دیوانه عشق
 یاد آن بوسه که هنگام وداع
 بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
 رفتی و در دل من ماند به جای
 عشقی آلوده به نومیدی و درد
 نگهی گمشده در پرده اشک
 حسرتی یخ زده در خنده سرد
 آه اگر باز بسویم ایی
 دیگر از کف ندهم آسانت
 ترسم این شعله سوزنده عشق
 آخر آتش فکند بر جانت
      (فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:36  توسط سارا  | 


بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

 
از فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:33  توسط سارا  | 

بگذار
باران بيايد
و تو بيايي و بماني
تا تمام خاطره را
زير باران
تا يك نگاه عميق
تا يك تبسم عاشقانه
تا لبخند
تا بوسه
تا يك آغوش گرم
و تا يك نفسي دوباره
پيش ببريم 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:31  توسط سارا  |